تبليغاتX
.: نهنگ بی دندون! :.
خداحافظ!
دوشنبه هشتم مهر 1387

پست آخرم رو حذف کردم. پس:

حذف شد!

به علت دست یافتن تنی چند از بستگان و آشنایان به این صفحه اینجا را مسدود می نمائیم تا در جایی دیگر به نوشتن بپردازیم.  شمارا نیز خبرمیکنیم تا در آنجا از جملات و نوشته هایمان لذت ببرید. ( آره جان عمت)

پ.ن: یعنی آدم اینقدر فضول. اه اه

پ.ن۲: آدرس وبلاگ جدیدم رو به دوستام خبر میدم.

پ.ن۳: اینجا رو حذف نمیکنم !

Posted by راحیل خانومی! @ 16:45 |
پر از انرژی منفی!
پنجشنبه چهارم مهر 1387

گاهی وقتا توی زندگی اینقدر چیزای سخت میاد سراغت که پر میشی از حس نفرت حالا این نفرت به چی و به کی از اتفاقات نشات میگیره. نه دوست ندارم بگم نفرت. یه حس ترس، ترس از دست دادن بقیه چیزایی که داری. من می ترسم. از تاریکی . تنهایی.

درست از اول مهر ماه داره اتفاقات خوشگل توی زندگیم می افته که احساس تهوع بهم دست داده.

اما اتفاقات اخیر زندگیم باعث شده زندگیم با حس ترس همراه بشه.

گاهی وقا اینقدر سختی داری که می مونی باید بگی زندگی بهت سخت میگیره . یا سختی های زندگیت بیشتر از آرامش، داره خودش رو نشون میده.

پ.ن: برام دعا کنید. درمونده شدم. نیاز دارم به یکی که حرفام رو گوش بده. راهنمائیم کنه و بهم امیدواری بده.

پ.ن2: کسی که داشتم رو از دست دادم. سر یه غرور و لج بازی بچه گانه. مثل همیشه مقصر من بودم. خیلی قشنگ .  بعدا نوشت: خجالت میکشم زنگ بزنم بهش بگم تنهام می ترسم. باهام حرف بزن.

پ.ن3: خبرای مزخرف داره ادامه پیدا میکنه. همسر دوست بابام. قرار بود بیست و یکم مهر ماه بچش رو دنیا بیاره. حالا امشب فهمیده که بچش دو روزه خفه شده و خوابوندنش بیمارستان تا بچه مرده متولد بشه .

 

خدایا دیگه تحمل ندارم. بسه. آخه من مگه چقدر تحمل دارم. کسی که بهش نیاز داشتم رفت. خبر مرگ بچه ای رو که هنوز نیومده شنیدم. خبر .......... رو بهم دادن. حرفای قشنگ شنیدم. حالم از خودم بهم میخوره. من به چه درد میخورم . تا کی ادامه داره؟؟؟؟؟ تا وقتی که ازت بخوام بمیرم؟ یعنی با مردن قراره راحت شم؟؟/ چرا هر چی که بهش دل میبندم رو ازم میگیری؟ یعنی من ادم نیستم؟ یعنی من جزو  اون بنده هات نیستم که بخوای یه بارم که شده به حرف دلش گوش بدی و بزاری هر چی خودم میخوام برام اتفاق بیافته. تا کی فک کنم قسمتم اینه؟ از هر چی قضا و قدر و قسمت و پیشونی نوشته حالم به هم میخوره. از هر چی اتفاق که قراره من و از دنیای خودم جدا کنه بدم میاد. از همه آدمای اطرافم بدم میاد. خدایا به خودت قسم بریدم. دو روز داری زجرم میدی. قرار نیست تمومش کنی؟؟؟؟؟؟؟ تا کی آخه. به چی قسمت بدم ولم کنی به حال خودم. بقیه چیزایی که بهم دادی رو دیگه ازم نگیر. کم آوردم خدا. کم آوردم.

 

بعدا نوشت: اون بالایی ها رو ساعت ده شب نوشتم و ثبت موقت کردم حالا الان این و اضافه میکنم :

حوصله نوشتن ندارم این چند خط هم برای دل خودم نوشتم. دل تنگی خیلی بده.  ساعت داره یک میشه و بابا هنوز بیمارستان پیش دوستشه و داره دلداریش میده. طبق معمول منم تنهام. داداش کوچیکه فردا باید بره مدرسه و خوابه. اوشون هم با بابا رفته بیمارستان تا شاید بتونه زن دوست بابا رو آروم کنه. منم تنهام. تمام درارو دو قفله کردم. تلویزیون روشنه. چراغای توی سالن رو هم روشن گذاشتم. داداش کوچیکرو آوردم گذاشتم روی تخت خودم. با این توصیف ها من واقعا از تاریکی می ترسم. البته اصلا قرار نیست یه جادوگر یا یه دست از زیر تختم در بیاد من و بخوره یا یه قاتل فراری همین امشب گذرش بیافته به محله ما. این و گفتم که یاد حرفای نهنگی بیافتم یه ذره دل تنگیم بیشتر بشه و احساس پشیمونی بکنم.  هر چند می دونم ازم ناراحته!  

Posted by راحیل خانومی! @ 12:46 |
مادرم....
جمعه بیست و نهم شهریور 1387

اگه احساس میکنی خیلی شادی و نمیخوای حرفایی رو بخونی که پر از غمه. خواهش میکنم این صفحه رو ببند و برو!!!

نخونش. برای دل خودم نوشتم توی تنهایی خودم. نمیخوام کسی رو ناراحت کنم.اما باید بنویسم تا آروم شم. شاید اینطوری بغضم کمتر بشه.


از امشب مراسم های احیا شروع میشه. اصلا دوست ندارم امسال برم. هر سال با مامان بودم اما امسال. دوست ندارم برم جایی که بیشتر نبود مامان رو بهم نشون بده. دلم میخواد هنوزم حس کنم مامان داره صدام میزنه. دلم میخواد فک کنم هر لحظه ممکنه بیاد توی اتاقم . دلم برای نوازشهاش تنگ شده. برای صداش حتی نماز خوندش.

 خیلی سعی کردم یه طوری خودم رو قانع بکنم که میتونم بدون مامان خیلی کارا رو انجام بدم اما نمی شه. سخته. به خدا سخته. چرا همه فک میکنن من، یه دختر نوزده ساله باید عین ادم بزرگا باشم. من هنوز مامانم رو میخواستم. مگه من چیکارکردم که توی بهترین دوران زندگیم باید بدون مادر باشم. منم مثل همه دخترا دلم مامانم رو میخواد.

بازم رفتم توی حال و هوای روزای اولی که مامان رفت.

دلم براش یه ذره شده.اما نیست.

نیست که برم سرم رو بزارم روی بالشتش و بیدار شه نگام کنه و با همه مریض بودنش بهم بگه مگه درس نداری که اومدی اینجا؟؟؟؟

نیست که وقتایی دلم درد میگیره ده بار بهم سر بزنه و مجبورم کنه دارو بخورم.

نیست که برم وایسم نگاه کنم داره با حال مریض هم نماز میخونه.

نیست که مجبورم کنه برم وایسم کنارش و مسواک بزنم. بگه اگه مسواک نزنی دندونات خراب میشه اونوقت مجبور میشی جاش دندون مصنوعی بزاری.

نیست که وقتی میرم دانشگاه زنگ بزنه بگه مراقب باش. زود بیا. هواست رو جمع کن.

نیست که نصیحتم کنه چه طوری درس بخونم.

نیست که بیاد مثل موقعی که هنوز مریضیشو نفهمیده بودیم بیاد بشینه کنارم جلوی کامپیوتر فیلم ببینیم و بخندیم.

نیست که کادوی روز مادر رو بهش بدم و بخنده بگه اه این چیه خریدی چه زشته همین و نگه میدارم برای مادر شوهرت تا دفعه دیگه یادت بمونه این رنگی برای من سی و هشت ساله خیلی پیره.

نیست کهوقتی دل تنگ بودم بیاد بشینه لب تختم و بگه دختر خجالت بکش. این چه طرزشه. درست باش دنیا که به آخر نرسیده.

نیست که بیاد دفترچه یادداشتم رو بخونه و بفهمه تو دلم چی میگذره و بگه جدید چیزی ننوشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیست که برای ثابت کردن علاقش به بابا نامه هایی که دزدکی وقتی بابا سرباز بود و براش می نوشته  رو بهم بده بخونم.

نیست که مجبورم کنه حرف بزنم و باهام گریه کنه و بگه مراقب کارایی که میکنی باش.

نیست که بشینم جلوش و موهام رو شونه بزنه و برام ببافه.

نیست که وقتی دارم درس میخونم برام میوه پوست بگیره و بیاره بزاره روی میزم

نیست که جواب تلفنهای دوستام رو بده و بپیچوندشون تا من به درسام برسم.

نیست که نظر بده بگه چی بپوش چه طوری بپوش.

نیست که برم از توی کیف پولش پول بردارم و بگم مامان قشنگم. مامان نازم. برات پونصد تومن گذاشتم. اون بخنده.

نیست که باهاش برم بیرون.

نیست که بیاد اتاقم رو مرتب کنه و همه چی رو بزاره سر جاش. آخرشم کیسه زباله رو نشون بده و بگه خجالت بکش. یه کامیون اشغال اینجا بود.

نیست که ترانه بزارم برقصم و بگه دختره خل برو بشین سر درست.

نیست که بیاد اسپیکر رو خاموش کنه و بگه داری درس میخونی یا اهنگ گوش میدی؟

نیست که برام لباس بدوزه.

نیست که برام یه چادر نماز نو بدوزه.

نیست که چمدونم رو ببنده و گریه کنه و بفرستتم حج.

نیست که موقع بدرقم اشک بریزه و بگه مراقب باش. همرو دعا کن بعدشم مامانت رو

نیست که به دوستم بگه موهاش و شونه کن بلد نیست.

نیست که وقتی صد بار بهش گفتم مامان نیای استقبالم. میگن فرزند باید بره دیدن مادر پدرش. نه اونا بیان و گوش ندادی اومدی مثل ابر بهار گریه کردی و گفتی دلم طاقت نیاورد دیرتر از بقیه ببینمت.

نیست که وقتی بهت گفتن چرا خودت نمیری حج بگی حج من بچه هامن.

نیست که دم افطار خودش رو به آب و آتیش بزنه و یه سفره رنگین درست کنه. تا ما با ذوق بشینیم و افطار بخوریم.

نیست که موقع سحری بیاد بگه پاشو . و غر بزنه بگه عین گربه نگو اوووم .  

نیست که مثل احیاهای سالای قبل با هم دعا بخونیم

همه این سالا میگفتم آخه مامان تو چه طوری وقتی دعا میخونی گریت میگیره؟؟؟ حالا می فهمم. چون خودم جای دعا دارم با چند خطی که نوشتم گریه میکنم.

حاضرم هر چی دارم بدم و یه بار دیگه صدات رو بشنوم. برای یه لحظه هم که شده بیای وایسی کنارم بهم یاد بدی چیکار کنم.

مامان میگفتی به اندازه کافی وقتی ازدواج کردی کار خونه میکنی نمیخواد الان دست به چیزی بزنی و به زور بفرستیم سر درسام. نمی دونستی اینقدر زود میری که من مجبور میشم خیلی زودتر از وقتش خیلی کارا رو یاد بگیرم.

مامان من یاد گرفتم غذا بپزم. یاد گرفتم چه طوری ماشین لباسشویی رو روشن کنم. یاد گرفتم چه طوری چایی دم کنم. یاد گرفتم چه طوری باید لباسارو اتو بزنم. یاد گرفتم چه طوری باید خونرو مرتب کنم.

یاد گرفتم وقتی مهمون میاد چه طوری پذیرایی کنم. یاد گرفتم خودم موهام رو شونه بزنم.

همه ی اینا رو یاد گرفتم اما تو نیستی.

همه رفتن احیا. حتی داداشا. من نتونستم. سخته. بدون تو مامان سخته. چرا رفتی آخه؟  

من بعد تو کی رو میتونم مامان صدابزنم ؟؟؟

هر کاری میکنم پاشم برات دعا بخونم نمیتونم.

انگار نمیخوام باور کنم باید بدون تو کتاب دعا رو بگیرم دستم.

 


دلم میخواد مامانم شاد باشه. دلم میخواد قیافش رو وقتی میخنده و شاده بیارم توی ذهنم.

برای شادی مامانم و همه اونایی که این شبا نیستن. یه صلوات بفرستین.

ممنون از لطفتون.

Posted by راحیل خانومی! @ 21:56 |
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟



من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟



من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟



من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟



من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟



من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

                                                                                      ( زنده یاد سلمان هراتی)

 

          نهنگی!

پ.ن: این شعر و نهنگی توی کامنتای پست قبل برام نوشته بود. ازش خوشم اومد گذاشتمش اینجا.

پ.ن۲ : این عکس نهنگ خوچله رو هم نهنگی برام ایمیلیده بود از اینم خوشم میاد گذاشتمش اینجا.

پ.ن۳ : اسمش رو گذاشتم نهنگی چون متولد ماه اسفنده. سمبل اسفند هم ماهی هستش. اما برا من نهنگه. تازشم نهنگ از ماهی خوچلتره.  

پ.ن۴: نمیدونم چرا این چند وقت توی هر پست یه نشونه ای از وجود تو پیدا میشه. فک کنم به خاطر اینه که با حرفات خیلی چیزا رو فراموش میکنم.

Posted by راحیل خانومی! @ 0:25 |
من هم آدمم!!
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

نمیدونم تو حرفای منو میفهمی یا نه..... نمی دونم تجربه شو داشتی یا نه ..... نمی دونم اون چیزایی که من دیدم تو هم دیدی یا نه ..... اصلا هیچی از تو نمیدونم ..... ولی باز هم دلم میخواد بنویسم ..... نه برای تو ..... برای سبک کردن خودم ..... برای اینکه هویتم بین این همه آدم مجازی گم بشه اما حرفام به ثبت رسیده باشه ..... برای اینکه دلمو خوش کنم کسی حرفای منو شنیده .....بعضی وقتا فقط دوست داری حس کنی یکی هست که از همه چیز خبر داره ..... دوس داری مطمئن شی که تنهایی این همه غصه رو تحمل نمی کنی ..... می خوام خود واقعیم باشم ..... با همه ی دردا و مشکلاتش ..... نه اون دختری که همه ازش انتظار دارن همیشه شاد باشه ..... من یه آدمم ..... مثل همه ی آدمای دیگه ..... هم روزای خوب تو زندگیم داشتم هم روزای بد ..... هم خوشحال بودم هم غمگین ..... من نه سفیدم نه سیاه ..... منو خاکستری ببین ..... همون جوری که هستم!!!!

پ.ن: من عاشق این متنم!!!!!!! حرفای دل منه! دونه دونش رو حس کردم!!!

Posted by راحیل خانومی! @ 2:41 |